

| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
کرم داشت از درخت بالا می رفت.
خرگوش او را دید. گفت: « وای ... این درخت خیلی بلنده! اگه بیفتی له میشی! »
کرم به بالا نگاه کرد. نوک درخت نزدیک ابرها بود.
کرم گفت: « بله ... این درخت خیلی بلنده! اما من از آن بالا می روم! » و آهسته بالا رفت.
زرافه او را دید. گفت: « وای ... این درخت خیلی کوتاهه ... ممکنه همه مسخره ات کنند! »
کرم به پایین نگاه کرد. همه دور درخت جمع شده بودند.
کرم گفت: « بله ... شاید همه مسخره ام کنند! اما من از آن بالا می روم! » و بالا رفت.
همان موقع صدای بال های کبوتر را شنید. کبوتر گفت: « وای ... تو تنها کرم این درخت هستی ... ممکنه دارکوبی از راه برسه و تو را بخوره! »
کرم به دور و برش نگاه کرد. روی درخت، هیچ کرم دیگری نبود.
کرم گفت: « بله ... من روی درخت تنهای تنها هستم. اما از آن بالا می روم! » و باز هم بالا رفت.
شیر از راه رسید. فریاد زد: « کی ... ی بهت اجازه داد از این درخت بالا بروی؟ »
کرم جواب نداد. او آن قدر رفته بود که حتی صدای شیر را هم نشنید.
نویسنده: فروزنده خداجو
تصویرگر: علیرضا جلالی فر
شماره هفتم ماهنامه نبات کوچولو - صفحه 22 و23
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 91
بازدید هفته : 395
بازدید ماه : 263
بازدید کل : 215854
تعداد مطالب : 460
تعداد نظرات : 21
تعداد آنلاین : 1